تبليغاتX
ای کاش...
ای کاش...


¿دیدم

دوشنبه 30 مرداد1385

ازاذی را دیدم که تنها که تنها گام میزد، به درها می کوبید و سرپناه می جست.

اما هیچکس خواهان شنیدن خواهش هایش نبود

انگاه

فرومایگی را دیدم که با شکوه گام میزد و مردمان او را به نام ازادی می شناختند

دین را دیدم که زیر تل نوشتارها پنهان بود و شک جایش را گرفته بود

ادمی را دیدم که برایه پوشاندنه بزدلی اش جامه ی بردباری به تن کرده بود وسستی را شکیبایی و ترس را فروتنی مینامید

نوشته شده در دوشنبه 30 مرداد1385 و ساعت توسط : یه نفر

»» ««

¿

دوشنبه 23 مرداد1385

وقتی که گریه کردم گفتن: بچه است

وقتی خندیدم گفتن: دیونه شده

وقتی جدی بودم گفتن: مغروره

وقتی شوخی کردم گفتن: سنگین باش

وقتی که حرف زدم گفتن: پرحرفی

وقتی ساکت شدم گفتن: عاشقه

ولی من میگم

به دنیا امدن مون دست خودمان نیست ولی طرز زندگی کردن دست خودمان است

نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد1385 و ساعت توسط : یه نفر

»» ««

¿

شنبه 21 مرداد1385

هیچ وقت تمام محبت خودتون  رو به کسی که دوست دارید نشون ندید چون با اولین اشتباه شمارو دشمن خودش میدونه.

نوشته شده در شنبه 21 مرداد1385 و ساعت توسط : یه نفر

»» ««

¿

جمعه 20 مرداد1385

خدایا!

 

تا زنده ام عاشقم مکن

+

 

 

پروردگارا

 

کسی را عاشقم مکن،تا زنده ام ، کسی را دیووانه ام مکن

 

خداوندا

 

عشق را از من بران،تنهایی دوست من است از من جدایش مکن

 

بگذار با تنهایی هایم دوست باشم،….

نوشته شده در جمعه 20 مرداد1385 و ساعت توسط : یه نفر

»» ««

¿...

چهارشنبه 18 مرداد1385

كوچك كه بوديم چه دلهاي بزرگي داشتيم اكنون كه بزرگيم چه دل تنگيم كاش همان كودكي بوديم كه حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند. اما اكنون اگر فرياد هم بزنيم كسي نمي فهمد... و دل خوش كرديم كه سكوت كرده ايم سكوت پر بهتر از فرياد تو خاليست

نوشته شده در چهارشنبه 18 مرداد1385 و ساعت توسط : یه نفر

»» ««

¿ارزو

چهارشنبه 18 مرداد1385

گه واسه برآورده شدن آرزوهات تضميني غيبي وجود داشت ،

 

چه آرزويي مي كردي ؟

 

اگه خدا بهت مي گفت : من نشستم تا تو فقط آرزو كني و من برآورده كنم

 

از خدا چي مي خواستي ؟ چه آرزويي مي كردي ... ؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 18 مرداد1385 و ساعت توسط : یه نفر

»» ««

¿

سه شنبه 10 مرداد1385

سلام

خوبین؟

راستی تا حالا چقدر وقتمون رو سره فکر کردن گذاشتیم؟!

مثلا فکر کردن به اینکه هدفه زندگیمون چیه؟!!!

 

اصلا تا حالا دقت کردین عمرمون داره میگذره!

همش واسه اینده کار میکنیم حتی وقتی به اینده میرسیم بازم در انتظاره اینده ایم

ازون بچگی رومون کار میکنن

که یه بچه ی خوبو موءدبو درسخونی باشیم وقتی میخوایم بریم دبستان کلی دلواپسی دارن که این مدرسه که میریم خوبه یا نه؟!

باز وقتی تحقیق میکنن میفهمن که اره مدرسه بستگی به خوده بچه داره و غیرانتفاعی و عادی زیاد فرق نداره

حالا تمامه این دغدغه ها تموم میشه بچه میره مدرسه خودشم میخواد و شاگرد اولم میشه

- مامان امروز 20 شدم!!

- چه درسی بود؟

- ریاضی!

- خوب فردا چی داری؟

- علوم!

-خوب پس چرا وایسادی برو سره درست

اره همین جوری میره بالاتا میرسه به کلاسه چهارم پنجم  دبستان(البته بعضیا از سوم!!)

دبگه قضیه خیلی جدی میشه

دیگه الکی نیست باید بخونه واسه تیزهوشان

باشه میخونه خوب معلومه از خداشه بره یه مدرسه ی خوب کیه که بدش بیاد؟!

اره درسشم میخونه قبولم میشه

حالا دیگه خیلی خوشحاله وایییییییییی

اون موفق شده

 خوب حالا دیگه باید فکره ساله دیگرو بکنه که خوب درس بخونه که بازم بشه شاگرد اول

میره سال اول(راهنمایی) خیلی از مدرسش خوشش میاد

همه چی خوبه همه چی عالیه

اون سالم تموم میشه میره سال دوم

حالا هی از دوستایه سال بالاییش حرفه امتحان ورودی رو میشنوه

میبینه خیلی استرس دارن بهشون میخنده میگه مگه میشه رد شین

اون ماله اون شاگرداییه که خیلی ضعیفن شما که خوبین بابا لوس نشین

اره اتفاقا همین اتفاق هم میفته شاگرد تنبله رد میشه

میگه دیدین گفتم قبولین

حالا خودش دیگه سال سومه امتحان ورودی داره خیلی میترسه وای اگه رد بشم چی ....

اما بازم در کناره این ترس یه غروریم کنارشه

همیشه باهاشه! اینو میتونه بفهمه

 

اما یه دفه میفهمه غرور کجاست؟فرزانگان کجاست؟

همش رفت

چی شد؟! نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمیخواد باور کنه مگه میشه ؟!

نه نه نه

"من خوابم اره من خوابم"

نه این اشتباست  امکان نداره اون که شاگرد تنبل نیست مگه همه نمیگفتن تنبلا میرن بیرون

یعنی اونا دروغ بود؟!!!

حالش بد میشه ارزویه مرگه خودشو داره

هیچکی باورش نمیشه دوستایه سال بالاییش رو میبینه به هر کی میگه باورش نمیشه فکر میکنن بازم داره شوخی میکنه اما نه دیگه شوخی نمیکنه داره حقیقتو میگه

اما همه همه چیزو میزارن پایه قسمت میگن خدا خوبتو میخواد یه حکمتی در کار بوده

نمیدونه هیچی نمیدونه با خودش میگه سکوت بهترین راهه

بهترین راه

پس تصمیم میگیره سکوت کنه اما با این که سکوت کرده همه چیو زیر نظر داره  مثلا میتونه دوستایه واقعیشو بشناسه

میتونه بفهمه که از شکستش کیا خوشحالن، کیا دارن از عذابه اون لذت میبرن حتی سعی میکنن که هی بهش یاد اوری کنن که فراموشش نکنه!!

میتونه بفهمه .....

خیلی چیزایه دیگه میفهمه فقط به فکره تلافیه میدونه که میتونه همین کارو باهاشون بکنه بالاخره هر چی باشه کوه به کوه نمیرسه ولی ادم به ادم میرسه

فقط از خدا میخواد که کمکش کنه

کمکش کنه

کمکش کنه

...........

 

نوشته شده در سه شنبه 10 مرداد1385 و ساعت توسط : یه نفر

»» ««

¿

دوشنبه 9 مرداد1385

اناری را میکنم دانه وبا خود میگویم:

کاش مردم دانه هایه دلشان پیدا بود...

نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد1385 و ساعت توسط : یه نفر

»» ««

¿

دوشنبه 9 مرداد1385
چرا همیشه سخت ترین کار اینست که یک پرنده را متقاعد کنی که ازاد است؟!!!!

نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد1385 و ساعت توسط : یه نفر

»» ««

¿

دوشنبه 9 مرداد1385
دخترک هميشه ميگفت: من براي نجابت وفا و زيباييت عاشق تو شدم. پسرک براي روز تولدش سه حيوان خانگي به او هديه داد... اسب سگ و يک پرنده زيبا ! تادخترک خواست دليل اينکار را بپرسد ... پسرک رفته بود. براي هميشه

نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد1385 و ساعت توسط : یه نفر

»» ««

¿مرگ

دوشنبه 9 مرداد1385

من در گورستان سرد زمان مدفون گشته ام

و همچون ديگران فراموش مي شوم

در لايه هاي فسيل تاريخ !!!

نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد1385 و ساعت توسط : یه نفر

»» ««

¿

یکشنبه 8 مرداد1385
در شهري به نام زندگي رودي جاريست به نام محبت
اين رود به آبراهي جاريسست به نام دوستي
اين آبراهه به آبگيري جاريست به نام عشق
اين آبگير به حوضچه اي جاريست به نام وفا
و تمامي اينها به منجلابي جاريست به نام جدايي

نوشته شده در یکشنبه 8 مرداد1385 و ساعت توسط : یه نفر

»» ««

¿

یکشنبه 8 مرداد1385
اينجا كسي نيست كه نگاه غمگين مرا بفهمد ...

نوشته شده در یکشنبه 8 مرداد1385 و ساعت توسط : یه نفر

»» ««

¿

شنبه 7 مرداد1385

به گل گفتم عشق چيست ؟

 گفت از من خوشبو تر است ....

به پروانه گفتم عشق چيست؟

 گفت از من زيباتر است ....

به شمع گفتم عشق چيست؟

گفت از من سوزاننده تر است ....

 به عشق گفتم آخر تو کيستي؟

»»گفت نگاهي بيش نيستم...

نوشته شده در شنبه 7 مرداد1385 و ساعت توسط : یه نفر

»» ««

¿مرگ

جمعه 6 مرداد1385

دلم می خواد از خدا بپرسم....آخه واسه چی من؟

چرا منو برای نقش من بازی کردن انتخاب کردی؟

چرا من؟

 

نوشته شده در جمعه 6 مرداد1385 و ساعت توسط : یه نفر

»» ««

مطالب قبلی