ازاذی را دیدم که تنها که تنها گام میزد، به درها می کوبید و سرپناه می جست.
اما هیچکس خواهان شنیدن خواهش هایش نبود
انگاه
فرومایگی را دیدم که با شکوه گام میزد و مردمان او را به نام ازادی می شناختند
دین را دیدم که زیر تل نوشتارها پنهان بود و شک جایش را گرفته بود
ادمی را دیدم که برایه پوشاندنه بزدلی اش جامه ی بردباری به تن کرده بود وسستی را شکیبایی و ترس را فروتنی مینامید















